دوستان عزيز،
شما را بنام خداوند ما عيسی مسيح به صفحات "خدا مرا نجات داد" خوش آمديد ميگوييم!
آمدن شما به اين صفحات تصادف نبوده بلکه خداوند مهربان شما را آورده. خدا همه را دوست دارد و ميخواهد که انسان با او يک رشته محکم و مستقيمی داشته باشد. او ميخواهد که انسان را از گناهانش نجات بدهد، زيرا که انسان بقدرت خود هرگز نمی تواند به خدا برسد. ولی خدا چون قدرت دارد ميتواند به انسان برسد. از همين سبب است که او منحيث ناجی انسانها و به سبب محبت فراوانش و بخاطر فيض بی پايانش جامه انسانی را پوشيده بميان ما انسانها قدم گذاشت تا او ما را از زير بار سنگين گناه آزاد کند.
در کلام خدا ما چنين ميخوانيم: «زيرا شما فيض خداوند ما عيسی مسيح را خوب ميدانيد که هرچنديکه او بسيار دولتمند بود ولی بخاطر شما غريب شد تا از غربت او شما دولتمند شويد.»
داستانهای را که شما درين صفحات ميخوانيد، بيانگر محبت و قدرت الهی است که چطور او ميتواند انسانهای سرگردان را آرامش ببخشد و چطور او ميتواند انسانهای که زير بار سنگين هستند را صلح ببخشد به راه و راستی و زندگی که از آن خداست انسان را به ما عطا فرمايد.
عيسی خداوند فرمود: «من راه و راستی و زندگی هستم، هيچکس جز بوسيله من به نزد پدر نمی آيد.» و «ای تمامی گرانباران و زحمتکشان، نزد من بياييد تا شما را آرامش بدهم.»
خدا شما را برکت بدهد. آمين.
![]()
فرزند عزیزم!
برگرد به خانه.من جشن بزرگی را برای بازگشت تو برگزار خواهم نمود. ( لوقا 15 : 7 )ژ
من همیشه پدر تو بوده ام و خواهم بود. ( افسسیان 3 : 14-15 )
نمیخواهم که جواب نامۀ مرا با عذر و بهانه های خودت بدهی.( یوحنا 15 : 22 )
فقط از تو یک سوال میکنم: آیا هدیۀ مرا قبول میکنی؟ ( یوحنا 3 : 16 )
من منتظر تو هستم.( لوقا 15 : 11-32 )
دوستت دارم
پدر آسمانی تو . خالق هستی بخش
فرزند محبوبم!
این چندمین نامه ایست که برای تو میفرستم.هرچند تمامی آنچه را که از قبل باید بدانی را با تو در میان گذاشته ام.( عبرانیان 1 :1 )
اما اکنون مدت زیادی ست که من با تو تماس میگیرم و تو جوابی نمی دهی.( مکاشفه 3 : 20 )
خیلی وقت استکه از پیش من رفته ای و برنگشته ای.( لوقا 15 : 13 )
آیا مرا از یاد برده ای؟( مکاشفه 2 : 4 )
و یا اینکه اصلا مرا بخاطر نمی آوری؟ ( یوشع 4 : 6-7 )
اما من ترا هنوز بخوبی بیاد دارم.از نشستنت و برخاستنت و از تمامی افکار تو و اندیشه های تو هرچند از من دور هستی آگاه هستم .( مزمور 139 : 1-2 )
من از رفتار و کردار و تمامی راههای تو خبر دارم.( مزمور 139 : 3 )
از آنجایی که من تو را مانند خودم خلق کردم.( پیدایش 1 : 27 )
در من رشد کردی ،حرکت کردی و شکل گرفتی.( اعمال 17 : 28 )
تو فرزند من هستی.( اعمال 17 : 29 )
من حتی قبل از اینکه نطفۀ تو بسته شود ترا می شناختم.( ارمیا 1 : 4-5 )
من از زمان آفرینش هستی تو را برگزیدم.( افسسیان 1 : 11-12 )
تو تصادفی یا اتفاقی بدنیا نیامدی بلکه تمامی روزهای تو در کتاب من نوشته شده است.( مزمور 139 : 15-16 )
من روز و محلی را که تو بدنیا آمدی را می دانستم.( اعمال 17 : 26 )
من ترا بسیار عجیب و مهیب خلق کردم.( مزمور 13 : 14 )
من بودم که ترا در رحم مادرت نقش بستم.( مزمور 139 : 13 )
تو همین که از رحم مادرت بیرون آمدی متعلق به من بودی.( مزمور 71 : 5 )
می دانم که خیلی ها در بارۀ من به تو اتهام ناشایست زده و متاسفانه بعضی ها هم نام مرا به تو بد معرفی نموده اند.( یوحنا 8 : 41-44 )
اما من از تو هرگز دور نیستم.من حتی از تو عصبانی نیستم.من سراپا ترا دوست دارم.(اول یوحنا 4: 16)
و این میل من است که این محبت را به فراوانی نصیب تو کنم.( اول یوحنا 3: 1 )
دلیل این بسیار ساده است: زیرا تو فرزند من هستی و من پدر تو هستم.( اول یوحنا 3 : 1 )
من برکاتی را در اختیار تو قرار می دهم که پدر زمینی تو هرگز قادر نخواهد بود که بتو بدهد.(متی : 11 )
چرا که من پدری خوب و کامل هستم.( متی 5 : 48 )
تمام هدایا و نعمات نیکویی که دریافت کرده ای از دستان من برای تو فرستاده شده است.(یعقوب 1: 17)
دلیل این هم بسیار ساده است زیرا که من تدارک بیننده و فراهم کنندۀ تمامی مایحتاج تو هستم.(متی 6 : 31-33)
تمامی آنچه را که من برای آیندۀ تو در نظر دارم پر از امیدواری ست.( ارمیا 29 : 11 )
زیرا من ترا با محبت ازلی خود دوست دارم. ( ارمیا 31 : 3 )
باورهای من در بارۀ تو به اندازۀ شن های ساحل بیشمار هستند.( مزمور 139 : 17-18 )
و من برای تو ،بخاطر تو سرودهای شاد می خوانم. ( صفنیا 3 : 17 )
من هرگز از اینکه کارهای خوب برای تو انجام بدهم صرفنظرنمی کنم.( ارمیا 32 : 40 )
برای اینکه تو گنج پنهان من هستی.( خروج 19 : 5 )
با تمام وجودم دوست دارم که تو محکم و استوار بمانی.( ارمیا 32 : 41 )
و دوست دارم که چیزهای نیکوی فراوانی را بتو نشان بدهم.( ارمیا 33 : 3 )
.من از تو دور نیستم ( رومیان 10 : 8 )
اگر تو با تمام قلب و جان خودت مرا بطلبی مرا پیدا می کنی ( تثنیه 4 : 29 )
در من بمان و من به تو آنچه که قلبت می خواهد می دهم. ( مزمور 37 : 4 )
تمامی آن میل و اشتیاق زیستن را من بتو داده ام.( فیلیپیان 2 : 13 )
من آنقدر میتوانم برای تو کارهای عظیمی انجام بدهم که تو حتی به خوابت هم نمی بینی.
(افسسیان 3 : 20)
این من هستم که بزرگترین تشویق کنندۀ تو هستم.( دوم تسالونیکی 16-17 )
من همان پدری هستم که تو رادر روزهای اضطراب و دلشورگی آرامش می دهم.( دوم قرنتیان 1: 3-4 ) وقتی که دل شکسته هستی من در کنار تو هستم.( مزمور 34 : 18 )
همانطور که یک چوپان برۀ خودش را بر روی شانه های خودش حمل میکند من ترا در آغوش خود داشته ام.( اشعیا 40 : 11 )
روزی می اید که من تمام اشک ها و غصه های ترا پاک می کنم.( مکاشفه 21 : 3-4 )
و درد و رنجی را که بر روی زمین کشیدی را. ( مکاشفه 21 : 3-4 )
من پدر تو هستم آنقدر ترا دوست دارم که عیسای مسیح را دوست دارم.( یوحنا 17 : 23 )
برای اینکه در عیسای مسیح بود که محبت خودم را بتو نشان داده و ثابت کردم.( یوحنا 17 : 26 )
او عین خود من است. ( عبرانیان 1 : 3 )
او آمد که بتو نشان بدهد که نه بر ضد تو که با تو هستم. ( رومیان 8 : 31 )
او آمد بتو بگوید که من خطاها و گناهان گذشتۀ ترا دیگر به حساب نمی آورم.( دوم قرنتیان 5 : 18-19 )
او مرد تا من و تو بتوانیم به هم نزدیک شده و با هم آشتی کنیم.( دوم قرنتیان 5 : 18-19 )
مرگ او بر صلیب محبت کامل من بتو بود که من آن را نشان دادم.( اول یوحنا 4 : 10 )
من هر آنچه که داشتم را به خاطر تو از دست دادم تا شاید بتوانم محبت ترا بدست بیاورم.( رومیان 8 : 31 -32 )
اگر تو به عیسای مسیح فرزند روحانی من ایمان بیاوری در حقیقت به من ایمان آورده ای ( اول یوحنا 2 : 23 )
اگر این کار را انجام بدهی و او را قبول کنی هیچکس و هیچ چیز نمی تواند محبت بین ما را از بین ببرد.( رومیان 8 : 38-39 )
فرزند عزیزم!
برگرد به خانه.من جشن بزرگی را برای بازگشت تو برگزار خواهم نمود.
( لوقا 15 : 7 ) من همیشه پدر تو بوده ام و خواهم بود. ( افسسیان 3 : 14-15 )
نمیخواهم که جواب نامۀ مرا با عذر و بهانه های خودت بدهی.( یوحنا 15 : 22 )
فقط از تو یک سوال میکنم: آیا هدیۀ مرا قبول میکنی؟ ( یوحنا 3 : 16 )
من منتظر تو هستم.( لوقا 15 : 11-32 )
دوستت دارم
پدر آسمانی تو. خالق هستی بخش
تولدی تازه ام را جشن می گیرم - دوباره نفس کشیدنم را -
شاید دیگه مثل دست نوشته های قبلی منو نبینین ! چون و چرا ها را خودتون در خواهید یافت .
همیشه در پناه خداوند خدایتان باشید.
آمین.
دیوانه هم فردا دارد
دل خسته ی من هم فریاد دارد
بلبل بر روی شاخه میخواند
خورشید نم نم ک پروانه می خواهد
پای خسته ی من زنجیر میخواهد
دل خسته ی تو هم سلول میخواهد
بگذار بگویم قصه ی قصه هایت را
در باغ من را کوبیدی ..
صدایم کردی..
نگاهت کردم..
نگاهم کردی..
کلید رانشانم دادی..
به نشانی قفل گمشده ی باغم را..
صدایت راشنیدم
درباغ را گشودم
بلبل شاعر را دیدی ..
نهر قشنگ..
گلهای رنگارنگ..
و گوشه ای ازاین باغ قشنگ
اما هنوز تمام گوشه های باغ را ندیده ای!
نشون به اون نشونیه شب سال تحویل..
هنوز منتظر فردای مطمئن دیدار
تشنه دیر نشینم
اگر چه نگاهت اطمینان صدایت را می دهد
وجودت نشانی از صداقتت را می دهد
باز هم می خوانم تو را تا ابد
اگر باشد چشمان تو پاک ترین نهر دهر
ادامه دارد....
آخه شعر نوشتن هم شاعری می خواهد
شاعری می خواهد که شب نوشته هایش خوانده شود
دست نوشته هایش در سکوت تاریک شب شنیده شود
شب من شاعری می خواهد
که لولو درخشان شهر خاموشی می خواهد
شب من مالکی می خواهد
که فردای حسرت تاجر به بامداد خمار می خواهد
ای شب من شعری بخوان بر لبهای خاموش من
ای شب من شعری بخوان اگر چه دروغ باشد...
فقط شعری بخوان....
امروز تصمیم گرفتم فضای وبلاگمو یک کمی قلقلک بدم- آخه نمی تونم این
ماجرا رو به اون نثر بگونجونم -به گیرنده هاتون دست نزنید.
یکی بود و اون یکی نبود...دیشب بود که یک کمی دیواره های دل این یکی
ریش ریش می شد - ![]()
نمی دونستش چشه!!!
چرا می دونستش....![]()
یک قلپ نوش زد و سرشو به تمیز کردن خونه داغ کرد یک کمی بهتر شد
تا اینکه کارها تموم شد-
یکی از رفقا به زدن نوش بر جان و روان دعوتش نمود
- ردیدش- چون
اصلا حوصله نداشت در همین تواصیل دل دیگه جیغ و داد می کرد که یک
چیزی داد بخوره - وقتی سیر شد بازم ریش ریش می شد
-
سرتونو درد نیارم تا ساعت ۹ آروم نشد که نشد اما بعد از اینکه با دلش یک
کمی صحبت کرد اروم شد و با نارضایتی طوری که فهمیده بود خرش کرده
خوابید .
تا اینکه این اتفاق افتاددددددددددددد......
ساعت ۱۰........................................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و حالا در اینجا مسابقه ۲۵ جوابی داریم . هر کی درست جواب بده یک بلیط رایگان
و یک بلیط تخفیف دار پارک آبی دبی را جایزه می گیرد. ۲ نفر برنده خواهیم داشت-
بگویید ساعت ۱۰ شب چه اتفاقی افتاد برای دل. ؟؟؟
روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند .
او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را
نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد
, اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:
"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد
پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت
من اين است که عشق بورزم.
برگرفته از وبلاگ سنگها از سنگدلان بهترند-آیدا-این گل برای تو![]()
قربونه خدای خوبم بشم - خیلی دوستت دارم
اگر خدای من نباشد
من نیستم
و اگر من نبودم
خدای من هست

عجب دوراني است
عقربه هاي ساعت هم دروغ مي گويند
براي به هم رسيدن
تمام ثانيه ها را مي دوند
نه يكبار
نه 100 بار
بلكه هزاران بار
عجب شاهكاري است
نبودن ثانيه ها
نبودن دقيقه ها
عقربه هاي ساعت هم دروغ مي گويند
براي به هم رسيدن تمام ثانيه ها را مي دوند
دوازده بار يا بيشتر ثانيه شمار را در اغوش مي گيرند
و باز به دنبال عقربه جلويي تمام ثانيه ها را فراموش مي كنند
عجب شاهراهي است زندگي
به دنبال معشوق دويدن
به هوس كامي كشيدن
تمام ثانيه ها را مي دويم
نه – مي دوند
و در ميان راه از هم أغوشي ثانيه شمار ها
و نكاه ترحم مردمكها
نمي كذرند
عجب صبري دارد اين خداي من
عجب فخري دارد اين مثال من
عجيب است ثانيه شمار هم دروغ مي گويد
ادامه دارد-----
صدای سکته خفیف پلکها را نوشت
در سرزمینی که آدمها مرگ آرزو می کنند
صدای گور می آید
صدای خنده مطربان پولدار می آید
صدای نبودن آدمها
صدای فحش و ناسزا می آید
هستند آنانیکه حرف نمی زنند
آیا هنوز انسان مانده اند؟؟
یا شاید
نجوای شبانه شان شنیده نمی شود
نگاهشان کنید....
آه ِ یادم نبود که شما نمی شنوید و نمی بینید
دشتی بزرگ و سر سبز
همه چیز و همه کس سجده می کنند
من صدای خدا را می شنوم
در سبزی برگها
آبی دریا
و دیدن آدمها
اینان کیستند؟؟
از قطار جا مانده اند؟؟
ترمز اصظراری ی ی ی ی ی ی ی
من می خواهم پیاده شوم
من هم می خواهم از قطار جا بمانم
من از صدای زوزه مطربان خسته ام
من می خواهم پیاده شوم
صدای ناقوس قلبم به سنگی سخت می نوازد
آری
این روزها من در آرزوی مرگ فردای دیروزم
*************************************************
همه عذابها از وقتی که همه چی را بفهمیم شروع می شود شاید آرزو کنیم که ای کاش فهمیدنمان کر و لال می شد.....
I may be able to speak the languages of human beings and
even of Angels, but if I have no Love, my speech in no
more than noisy gong or a clanging bell. I may have the
gift of inspired parching; I may have all knowledge and
understand all secrets; I may have all the faith needed to
move mountains-but if I have no Love, I am nothing. I
may give away every thing I have, and even give up my
body to be burnt – but if I have no Love, this does me no good.
Love is patient and kind.
Love is eternal.
Love is not happy with evil, but is happy with the truth.
Love is never gives up; and its faith, hope, and patience never fail.
When I was a child, my speech, feeling, and thinking were all those of a childish ways. What we see now is like a dim image in mirror; then we shall see face to face. What I know now is only partial; then it will be complete-as complete as God’s knowledge of me.
Meanwhile these three remain: Faith, Hope, and Love; and the greatest o these is love.
(New Testament Psalms)
راستی چرا آدمها وقتی سیر می شوند هریس می شوند
هنوز درخت خانه ام که همسایه ام به من داده بود
از آب و کود سیر نکرده ام که احساس سیری می کند
عجب شاهراهی است این بی رحمی
به سنگینی کوههای شهر
شهر فرنگ
پس کوچه های تاریک و تنگ
امروز حس عجیبی گلویم را می فشارد
به تاوان تشنه کویر و سنگ
اگه امشب كسي به ديدن خدا رفت سلام
مرا هم برساند ......
شاه ماهی قصه فردای من

شبی از همین شبها
خواب بودم
صبح آن شب
زیر خورشید
کنار رود
در چمنزار فردا
شاد بودم
مست و کودکانه
می دویدم
می رقصیدم
در خیالم بود که
زلالی آب رود است تمام وجودم
شفافی قلب نهر است صدای سجودم
هر لحظه مس و مست تر می شدم
با شاه ماهی قصه فردا هم رقص می شدم
ناگه بادی وزید
آسمان نعره ای کشید
و ابر شروع به گریستن کرد
از وحشت صدای بد
در آغوش شاه ماهی گریستم
شاه ماهی مرا در بین بازوهایش فشرد
لبانم متبلور از هوس شد
و یا شاید عشق
شاه ماهی قصه فردای من
مرا صدا می زد
صدای نفسهایش مرا تا اوج تنهایی فریاد می زد
گرمای وجوم پولکهای شاه ماهی را فریاد می زد
شاه ماهی
شاه ماهی قصه فردای من.
چشمانم را که باز کردم
پری رویایی قصه شاه ماهی بودم
و
شاه ماهی از خواب پرید
می پنداشتمت تا دور دستها...
شاید تا خود فردا..
دیروز فهمیدم
دیروزی که تصویری از اشکهایم را شنیدم
دیروزی که صدای شکستن تنهاییم را چشیدم
رد پای تو بر ساحل قدمهایم حک شده بود
دیروز فهمیدم
آزاده - اردیبهشت ۸۶![]()
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم جه خواهد ساخت.
ولی بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پی در پی دم خویش را بر گلويم سخت بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را....
دکتر علی شريعتی
Before you speak, listen.
Before you write, think.
Before you spend, earn.
Before you invest, investigate.
Before you criticize, wait.
Before you pray, forgive.
Before you quit, try.
Before you retire, save.
Before you die, give.
گذاشتن ممنونم و منو باید ببخشین که اگر جوابی باری شما نذاشتم - اونقدر وبلاگهاتون زیبا
هستند که من غرق در بی همنوایی سازهای بیگانه تر نمیبینم -
امروز هم روز خدا است -
نه توان نوشتن درونم را دارم نه توان شنیدنش را -
دوست داشتم که واقعا گل آبی بود و قلبها قرمز -
شاید تقدیم کردنشان آسانتر بود-
.....................................نمیتونم بگم که زمینی ام و پروازم آرزوست- من تبعیدی ام و ترک
آشیانت آرزوست-
پر پریدنم کجاست ؟ تو ندیده ای ای دوست؟ آیا کسی بال دست دوم در حد نو می فروشد؟
خنده دار است !نه!
من خود باید بال دیگری بسازم - شاید سازنده ای دیگر بیابم که بال او هم شکسته باشد -
چه زیبا که او هم بال نو را می سازد .
به امید اینکه همه بالهایمان را دوست بداریم و بالهای دیگران را نشکنیم و اگر شکست -
یک بال تازه تر، زیباتر و محکم تر بسازیم.
به امید آن روز
گریه فرهاد
دیشب در بزرگداشت تنهائی قلبم
شنیدم صدای تیشه فرهاد را ،
دیشب درژرفای وجودم
گرستم از ناله های دردناک کوه
از اندوه بزرگ قلب او
و نعره هایی که به گوش نمی رسید
و اشکهائی که از دور دیده نمی شد
- دیشب در بزرگداشت تنهائی ام
دلیل تیشه زدنش را شنیدم
صدای هق هق زدنش را شنیدم
(( من صدای فرهاد را شنیدم ))
آزاده -22 اردیبهشت 1385
قلب قرمز تو

نیمه شب بود – تاریک تاریک
یکهو دلم برایت تنگ شد
رنگ قرمز را برداشتم
قلبت را بر کاغذ سفید گذاشتم
قرمز قرمز
رنگ زیبای عشق
غرق در ماهیتم بودم
در فکر فردای امسال
و دل رمیده شده از افسار
- ناگه پروانه ای از کتارم گذشت
در شگفت از رنگارنگی پروانه
چشم از قلبت برداشتم
اما هنوز دستانم رنگ می کرد
- رنگ زیبای عشق
قرمز قرمز
و
گذر پروانه
و خط خوردن دست آزاده
آزاده -22 اردیبهشت 1385
مي كنم اما يادم نمي ياد......